Friday, December 2, 2011

خسته
اين روزها خسته ام ، خبري را كه بايد زودتر مي خواندم دو روز پيش خواندم،دكتر مرديها هم رفت، اين مرد عجيب روي من تاثيرگذشت، و البته مهرداد بزرگ كه اثارش را به من معرفي كرد،امشب امده ام اينجا بنويسم دلم براي چه ادمهايي تنگ شده
اما حالا كه مي خوام بنويسم يك جورايي پشيمون شدم. وقتي به اين فكر مي كنم كه اينجا، بين اين ادمها ديگر همه چيز براي من
به پايان رسيده است،نمي دانم بايد غمگين باشم يا شاد، روز به روز چهار ديواري اطاقم دلپذير تر مي شود،نمي دانم اوضاع
خوب نيست يا من زودرنجم ،كه در دومي شكي نيست.
اين روزها ديگر حوصله خيلي چيزها نيست ،حوصله كارهاي سطحي و مينيمال را ندارم ، تك جملاتي كه ساده انگارانه بخواهند
يك تنه بار تراژدي اين دنيا را كمتر يا بيشتر كنند برايم به مثال گذشته جداب نيست.

رفتن من اگر اتفاق بيوفتن رفتن از كل است، انگار هنوز هم اختباري ندارم و احساس مي كنم بايد يك زماني اين زنجير را پاره كنم
ماها تا عيد فاصله است و من در تشويش رسيدن عيد افتادم. هيچ كسي هم نمي تواند كمكي كند مگر اينكه خودم دست به كار شوم.

نمي دانم شايد يك يادگاري بگذارم و بروم كار كردن بر روي درس هاي دانشگاه ييل را آغاز كردم يكي از چند انگيزه فعاليت من اين درسهاست.
بايد شمارش معكوس را آغاز كرد.

Tuesday, October 11, 2011

شيراز،بوشهر...


كاملا تصادفي پيش آمد،يك گفتگوي ساده ، اما من، مشتاقانه استقبال كردم، خوب شما هم باشيد استقبال مي كنيد،وقتي قرار باشد دوست عزيزي را آدم ملاقات كند، مهم نيست چقدر فرسنگ راه بايد رفت، خوب توان ماليش باشد بقيه توان ها جور است.

زهرا گفت مي خواستم بت بگم كه بيايي، اما ديدم كار...
دنباله حرفش الان يادم نيست ،گفتم مي آيم، مي دانستم معركه خواهدبود، برنامه طوري بود كه اول بايد به شيراز مي رفتم ،رفتم و آنجا يكي از دوستانش از من استقبال كرد،چند ساعتي گشت و گذار،خيلي خوش گذشت، شيراز دوست داشتني بود دوست داشتني
شب قرار شد به بوشهر برويم ،فرداي آن روز صبح در بوشهر بوديم، بگذريم ازبعضي ناخوشي هاي من ، به دليل سفر و غذايي هايي كه به بدنم نمي ساخت،اما سفر فوق العاده اي بود، زهرا از مهربانترين وبهترين آدمهايي است كه در عمرم ديده يا شناخته ام.

تنها دليل رفتنم او بود، يك دوستي بدون عشق، اما يك دوستي واقعي كه مي شودهزاران فرسنگ را رفت و ادعا هم نكرد،حتي ادعاي عاشقي
قطعا او بسيار حق دوستي را بيشتر از من به جا آورده ، و بسيار خوشحالم كه دراين سفر زيبا ، غير از زهرا،شيراز و خليج فارس را هم ديدم، انگار كه ادمهاي خوب باعث مي شوند آدم چيزهاي خوب بيشتري را ببيند.
از دوستش فاني براي مهمان نوازي بي نظيرش متشكرم
دلم نمي خواست كنار دريا درد دل كنم ، وقتي خوشحال بوديم و يك لحظه ،من به چيزهايي انديشيدم كه نبايدمي انديشيدم، دلم نمي آمد كه غمي را وسط بگذارم تا با هم قسمت كنيم حداقل در آن سفركه او بقچه شادي را همواره باز مي كرد.
فقط يك چيزو مي دونم اينكه چي هستي رو شايد نشه توصيف كرد اما مي دونم اونقدر هستي كه آدم به خاطرت خيلي سفر كنه بي منت و با اشتياق

Tuesday, September 13, 2011

احساسات يك به اصطلاح آدم
از همه چيز يا خسته شدم بودم يا دلم براي اينجا تنگ شده بود، هرچه كردم نتونستم بخوابم به همين راحتي ،آمدم يك تاريخ نگار احساسي بنويسم و بروم. حرف هايي كه فكر مي كردم زماني درست و حسابي اند خيلي وقت است ته كشيده ، غمي از اين جهت نيست
چون واقعا حرف حسابي نداشته ام كه بزنم و توهمي بيش نبوده است.
هنوز خودخواهم ، نوشتنم اينجا نوعي خودخواهي است انگار مي خواهم رد پايي از خودم به جا بگذارم كه دور يا نزديك روزي بيايند و بخواند، خودخواهيم از قديم بوده چيز جديدي نيست.
از ميان سلسله نيازهاي مازلو، خوردن و خوابيدن تقريبا خوب پيش مي رود، قديم تر ها ، شوق به رابطه جنسي و لمس و اين داستانها بود اما چندي است يك حسي هست كه ديگر نيست. ديگر خوشم نمي يايد كسي را لمس كنم حتي خيلي ساده با كسي دست بدهم انگار دوست دارم بدنم را از ديگران محفوظ نگه دارم، اين حس دخترانه درمد چه مي كند خودم نمي دانم. يا لااقل مطمئن نيستم كه بدانم.
آنقدرادمها اذيت كردند كه با كليت بشريت مشكل پيدا كردم نگفتنش كارم را سخت مي كند مشكل دارم خيلي هم مشكل دارم. باز اين روزهاي كلبه درون جنگل مرا صدا مي زند اما من راه رسيدن به آنجا را گم كرده ام.
اينكه خيلي ادمهاي خوب وجود دارند يا شايد مشكل از من باشيد اصلا مهم نيست همه اينها را قبول دارم مهم اين است كه ديگري چيزي عوض نمي شود.
يك لحظه اي امشب انديشيدم و بعد چيزي مثل يك ارزو در من شكل گرفت ، ارزويي است كه شايد خيلي ها وقتي بشوند مو به تنشان سيخ بشوداما براي من شيرين بود،خيلي شيرين ،چون شايد بخواهم ارزويم رو برآورده كنم نگفتنش بهتره
حالا نمي دانم به اين حالت جديد، چه كنم ، شايد بتوان نداشتن تماس با دخترها را يه كاريش كرد،اما چه طوري با دوستام دست ندم كار سختي است، مطمئنم فكر مي كنند دوستشان ندارم ،اصلا اين طور نيست من قهرم با همه قهرم جز خودم.
به قول خسرو شكيبايي كه يك ديالوگ داشت در خانه سبز،قهريم ولي حرف كه مي زنيم؟ هان؟

هر وقت مي آيم اينجا ،سوت و كوري اينجا دلم را باز مي كنم شاد مي شوم ، به خودم مي خندم ، دنبال خودم مي كنم و نمي توانم خودم را بگيرم نفسم مي گيرد و مي ايستم ، براي خودم دست تكان مي دهم و علامت مي دهم حالا وايسو،اين كه ديگه جزو بازي نيست؟ اما باور نمي كند، نمي ايستد و دستم به خودم نمي رسد.





Wednesday, July 6, 2011

كم وقت و درگير
اين روزها وقتم صرف كار مي شود كاري كه ريسكش بالاست ،تناقضات فرآوان در وجودم شعله مي كند و با اين همه سرگرمم
مستندي در مورد صادق هدايت ديدم حالم جا امد،چند وقتي از داستان دور بودم فرصتي پيش آمد به لطف يكي از دوستان شنبه ها
بعد از ظهر يك جلسه دو ساعته مي روم خود غنيمتي است در اين اوضاع كشور و البته مهمتر اوضاع خودم.
سفري رفتم به تهران،دوستان عزيزم را ديدم كه دلم بسيار دلتنگشان بود مهربانند به مهرباني مهربانان ،چند دوست جديدي يافتم
هنوز هم نمي دانم به كجا مي خواهم بروم و اين گاهي كه مي انديشم ،مثل طناب دور گردنم سفت مي شود،مي خواهم ادمي باشم
آرام و تقريبا دور از همه هياهوها و در روستا يا جنگلي در لاك خودم ،يا فردي كه در بين جوامع شلوغ پرسه بزند و سرمست
محبوبيت ،مشهوريت و پولش شود،البته فعلا خيلي مشكل حاد نيست چون من حالا حالا ها بايد بدوم تا به قد زندگي اوليه و معاش
معمولي در بياورم بعد از آن شاد بشود كمي استراحت كرد شادم نه ،ادامه داد
اين مدت بعد از عيد نه نوشتن داستانم امده نه كتاب رماني خوانده ام ،انگار يك جورهايي قهر بودم البته به مدد كار ،چندين كتاب
خواندم تا سلولهايم نگندد .
روز به روز كه مي گذرد بيشتر به مشكل ضمير نا خودآگار حساس مي شوم دوستي را رنجاندم كه اندوهگين و غمگين شدم اين
چور غم ها را هيچ گاه آدم نمي تواند از روي دوشش پايين بگذارد ،مي ماند،سنگين مي شود و باز هم سنگين تر...
دوستي به صورت ابتكاري و خلاقانه يكي از آرزوهايم را جامعه عمل پوشاند اين روزها و اين احوالات آرزويي برآورده شود
يعني شاه جهاني
احساس مي كنم نياز دارم منظم تر باشم از تكنولوژي براي نظم بيشتر استفاده كنم ، لب تاب و گوشي مبايل نو نياز دارم كه فعلا
بودجه اش نيست ، دلم مي خواهد بيشتر وقت خواندن داشته باشم و اين واحدهاي درسي جذابي كه از دانشگاه ييل امريكا دانلود
كردم را گوش بدهم .يك فكري هم بايد واسه تقويت حافظه و قدرت درك و فهم بكنم ،نياز به سرعت و دقت بيشتري دارم اين
طوري نمي شه
پ ن : وبلاگ خيلي از دوستان را هنوز هم مي خوانم اما نظر گذاشتنم كمتر شده است
پ ن 2 : خيلي از دوستانم ديگر وبلاگشان را به روز نمي كنند دلتنگم
پ ن 3 : به اينجا هم بيشتر بايد اهميت بدم
به قول خسرو شكيبايي
حالمان خوب است اما تو باور نكن
فيلم هامون ، مستند از خانه شماره 37 ، داستان زنده به گور و كتاب از خوب به عالي رو ازدست ندين








Tuesday, June 7, 2011

انگار نه انگار
براي خودم يكي خيلي جالب است كه راحت مي نويسم ، انگار نه انگار كه كسي مي خواند يا قرار است بخواند، گرچه اينجا از آن وبلاگ هاي پر خواننده نيست و تك و توك دوستاني هستند كه عنايت دارند و مي خوانند ، اما بحث سر تعداد خواننده نيست ، دراينكه انزوا را خيلي موارد به با ديگران بودن ترجيح مي دهم شكي نيست ، بگذريم كه از منزوي شدن خودم هم فعلا به شدت جلوگيري مي كنم اما بحث سر اين است كه بدون سانسور مي نويسم ، بدون سانسور ذهني نوشتن هم خودش كار آساني نيست ، ماهيت مطلب اين است كه واقعا به اين مسئله ايمان دارم كه كسي نمي خواند ، گرچه مي خوانند!!! روز اول كه اومدم و اينجا را راه انداختم همين فرض را گذاشتم ، ان موقع هنوز فيلتر نشده بود ، اوضاع براي من فرقي نكرد و نخواهد كرد. چيزي نيست كه بخواهم قايمش كنم ، اصلا كلا چيزي نيست. هيچ
دلم براي مرتضي تنگ شده بود ، فرصتي پيش آمد كه با چند تن از عزيزان به سراغ او رفتيم ، با تمام توانش سعي كرد كه از ما خوب پذيرايي كند الحق هم كه سعيش را كرد ، هميشه همين طور بوده ، مرتضي از آن جور آدمهايي كه وقتي مي انديشم كه چه لحظه هايي ارزش بودن دارد با خودم مي گويم بعضي از لحظه هاي با او بودن واقعا معركه است ، دلم نمي خواست از ايران برود دلم برايش تنگ مي شود اين مطلب را حتي به خودش گفتم و اين دل تنگي لعنتي را نمي دانم كلا چه كار كنم ، مرتضي فعلا چند سالي ايران است ورفتني نيست اما بحث دلتنگي بيشتر از اين يك نفر است بايد يك فكري به حال دلتنگيم بكنم ، بدجوري گاهي دلم براي بعضي ادمها تنگ مي شود. هيچ فكر نمي كردم اثبات عدم وجود خدا توسط نارسايي سكسي موجود در رابطه بين زن و مرد انقدر به نظر مرتضي جالب بيايد. ماهيت امر اين است كه وقتي ادم فكر مي كند مي بيند كه رابطه جنسي يك مسئله اساسي و حياطي از چند جنبه براي انسان است ، چه جنبه فيزيولوژيكي چه جنبه روحي -عاطفي و چه جنبه ادامه نسل آدمي ، وقتي در چنين امر بسيار مهمي ، اوضاع بسيار ناجور است ( عدم ارضا به موقع زن و مرد و منحني ارضا متفاوت زماني دو جنس) ، راحت مي توان به اين نتيجه رسيد كه اتفاقا عقلي درست وحسابي درخلقت به كار نرفته و تصادف كاملا مشهود است. اين را براي آن دسته از ادمهايي مي گويم كه همواره ادعا مي كنند كه موجود برتر ، بهترين را روي زمين به وجود آورد و نقصي در كار نيست. البته حتي اگر بپذيريم كه نقص باشد ،نقص به اين بزرگي نبايد باشد چون يكي از دلايل و فلسفه هاي زيستن بشر چه قبول كنيم چه قبول نكنيم مسئله رابطه جنسي است. سالها بود كه اين مطلب در ذهنم بود اما ادمي مثل من حوصله بحث كردن با اين وآن را ندارد آ ن هم در جامعه خفه اي مثل جامعه ما ، انقدر طرف پيش زمينه در ذهنش دارد كه وقتي شروع مي كني راحت حرف زدن ، انگار دوست دارد همان جا چاقو بردارد و گلويت را ببرد و يك كافر را از روي زمين بردارد ، يك كافر كمتر زندگي بهتر!!!
راستش خودم مسئله را چيز خاصي نمي دانم چون ماهيتا بحث هايي از اين دست زير مجموعه نظريه تكامل است ، اما خوب ، اين واقعا از مثالهايي است كه حتي جداي از مسئله تكامل هم قابل بررسي و بحث است اما حوصله اش نيست.
در جمع هاي دوستانه گاهي از خود بي خود مي شوم ، دقيقا اين زمان همان زماني كه حرف مي زنم ، حال هر چه باشد، وقتي خودم باشم كاملا ساكتم ، و روز به روز فكر مي كنم دارم بيشتر خودم مي شوم حالا دواي درمان خود نبودن را نمي دانم شايد سفر كمكي كند شايد هم نه ،‌ سفربه مشهد خوب بود و خوش گذشت. تنهايي جايي كه ازارم داد رفتن به درون يك ساختمان مقدس بود. بگذريم
كاش جايي بود كه مي شد بروي و حوصله بخري ، من دو تا مقاله مي خواستم بنويسم ، اما به دو تا جمله ختمش مي كنم. اولي در جواب عباس معروفي عزيز و دوست داشتني در مصاحبه اي كه چندي پيش با راديو زمانه كرده بود وموضعش را درمورد سانسور اعلام كرده بود و اينكه نويسنده هاي خودشان رعايت مي كنندو .... لينك صحبت را پيدا مي كنم و اينجا مي گذارم / جواب من اين است كه نويسنده بايد كاملا آزاد باشد كاملا. بدون هيچ قيد شرطي.
دومي هم در جواب محمد خاتمي مهربان مي خواستم بگويم هر جايي نمي شود مصالحه كرد يا صحبت از گفتگو به ميان آورد ، نمي شود سيستم ديكتاتوري را قبول داشت اگر قبول كني امروز مشكل پيش نيايد فردا پيش مي آيد. درست است كه انقلاب شايد هزينه داشته باشد اما مي توان رژيم را عوض كرد بدون انقلاب ، راههاي مختلفي وجود دارد از جمله نافرماني مدني ، كه اين روزها هم ديده مي شود. حتي اگر حركتي در جهت تغيير رژيم ديكتاتوري نمي كنيم لااقل حركتي در جهت تصديق آن نكنيم. در هر دو مورد مي توانستم وقت بگذرارم ، فيش برداري كنم و چند صحفه اي مقاله بنويسم اما حوصله اش نيست، احساس مي كنيم حالا اگر بنويسم دو روز ديگر طرفداران اين افراد بدون خوانش مقاله ، بانك برآرند كه فلاني (من) براي معروف شدن به خاتمي و معروفي تاخته است ، درصورتي كه اصلا اين گونه نيست . من عباس معروفي را خيلي دوست دارم كارهايش قابل تحسين است و مهرباني و انسان بودنش بسيار دوست داشتني و واقعا يكي از الگوهاي من براي رفتار انساني اوست . پدر كشتگي هم با خاتمي ندارم، قديم نظراتش را قبول داشتم تا حدودي اما خيلي وقت است كه قبول ندارم . به همين دليل است كه به همين دو جمله بسنده كردم چون معروفيت حالم را به هم مي زند و از آن بدتر ادمهايي هستند كه تا يك ناشناخته اي مثل من چند كلامي مي نويسد به او حمله مي كنند بدون حتي خواندن مطلبش به درستي. زمانه ما پر است از ادمهايي كه يا به ادمها تعصب دارند يا به نظراتشان، و كمتر كسي پيدا مي شود كه خودش براي خودش حرفي داشته باشد.
آخرين مقاله مهرداد بزرگ دوست عزيزم را خواندم ، به نظرم يك جاي كار مي لنگد، مهرداد سواد سياسي بسيار بالاتر نسبت به من دارد اما در قسمتي از مقاله بحث كاربردي تئوري بازي ها در سياست بود و بحث ماهيتا بر سر اين بود كه چه زماني دخالت بين المللي در كشورهايي كه حاكميت داخلي آنها ديكتاتوري است . هنوز در ذهنم به قطعيت نرسيدم كه كارش ايراد دارد دارم نظريه بازي را مي خوانم وقتي تمام شد اگر به اين نتيجه برسم قطعا چيزي به ذهنم مي رسد را مي نويسم و برايش ميل مي كند دلم براي مهرداد هم تنگ شده است ، مي دانم كه اينجا را نمي خواند براي همين نوشتم.
امثال تا به اينجاي كارش جالب بوده است نه كتابي خوانده ام نا داستاني نوشته ام ، از سفر كه برگشتم ديگر حوصله اخبار را هم ندارم. قصدم اين است كه بي بي سي و راديو فردا را از ريدر خودم حذف كنم و خواندن ريدر را از روزانه به هفتگي تبديل كنم.
من دنيا را طور ديگر مي خواهم ، افسوس كه هيچگاه آنگونه نخواهد شد.


Wednesday, May 18, 2011

خبر خوشحال كننده اين روزها ، اين راي گيري در زوريخ بود كه در انتها ، بحث توريست مرگ ، راي مثبت گرفت و طبق روال گذشته ادامه پيدا مي كند. سالهاي كه خودكشتي به كمك پزشك بحث جنجال برانگيزي بوده است و روالهاي آن نيز عوض شده است ، ابتدا اختيار كامل به پزشك داده مي شد بدين منظور كه افرادي را كه خودشان تمايل دارند با دارويي به زندگيشان خاتمه دهند. بعدها با توجه به سو استفاده هاي انجام شده ، روان تغيير كرد و حال انچه من خبر دارم به اين گونه است كه دارو را به فردي كه زجر مي كشد مي دهند حال خود هر چه خواست انجام دهد.
اينكه يك جايي در اين دنيا اين گونه باشد براي ادمهايي مثل من خوب است. كه اگر زماني هوس كردم كار را تمام كنم لااقل دردش را نكشم. چون ادم به اندازه كافي در اين دنيا درد روحي و جسمي مي كشد.
چندي بود كه نمي شد بنويسم اين هم از درد سرهاي وبلاگ نويسي در جايي است كه دومين اصلي آن فيلتر است. البته حرف زيادي هم براي گفتن نداشتم ، اما خوب في البداهه هايي مي آيد و بالطبع مي رود، با اين ذهن مشوش من ، توقعي به ماندن نيست.
روزهايم مي گذرد ، ديگر واقعا دارم نقش بازي مي كنم براي زنده مانده و زندگي كردن ، نمي دانم من كه اينقدر هنرپيشه خوبي هستم چرا سري به اين پيشه نزده ام.
من هنوز هم فكر مي كنم نياز دارم زماني را از تمام ادمها دور باشم.نه تقصير از انهاست نه من ، من با كليت انسان بودن مشكل دارم،خوب خودكشي بهترين راه براي خلاص شدن از اين مسئله است اما خوب منطقا اخرين راه است. 

Friday, April 8, 2011

زمانه شما را نمي دانم

من در زمانه اي زندگي مي كنم كه آدمها به دنبال داشتن هستند ، هر چه بيشتر داشتن ، از پول و ثروت گرفته تا هرچيز ديگري كه فكرش را بكنيد، حتي به دنبال داشتن غم بيشتر، اين حس من است ، من هم به معمولي تك تك آدمهاي ديگر به دنبال داشتن رفتم، دست و پا زدم ، غرق شدم، خفه شدم ، شكستم،‌ بستني خوردم ، و هر كاري كه مي توانستم بكنم كردم،‌دستمهايم بسته بود، از ترس گرفته تا قانون ، ناتواني گرفته تا ناخودآگاه ، و يك تاريخ نمي دانم چند صد يا چند هزار ساله ، كه بر رويم سنگيني مي كرد ، برروي جسمم، روحم ، خواسته هايم يا حتي افكاربي ارزشم ، تا توانستم دست و پا زدم ، اما نه ، اگر فكر كنيد كه چيز عايدم شد ، نه ،‌ چيزي عايدم نشد، اين را الان كه درآستانه آن چيزي هستم كه مي گويند سي ساله ، مي گويم ، بعد از سالها، به دوران گذشته ام برگشته ام ،‌تنهايي و انزوا ، به سراغم آمده است ، اين را نه مي توانم ناشي از بيرون بدانم و نه ناشي از درون ، بيشتر يك بيهودي در بودن است، نه حرف بدرد بخوري براي زدن دارم ، نه گوشي براي شنيدن حرف هاي بدرد بخور،‌ به نظرم مرگ آنقدر ارزش دارد كه به خاطرش زندگي را خاتمه دهم ، از اينكه آدم معروفي بشوم حالم بهم مي خورد، از برچسب هاي مذخرف روشنفكر و غيره حالم به هم مي خورد حالا نه اينكه نگويم اينها به من نمي چسبد، گاهي حالم از خودم هم به هم مي خورد، از ژست هايي كه ميگيرم ، از ظاهرم ، از باطنم ، خودارضايي را جزو كارهاي معقول زندگيم مي دانم ، با اين يكي مشكلي ندارم. حال اين خودارضايي جسمي باشد يا جنسي يا روحي ، همه و همه قابل توجيح است. با اين حال خرابم ، جالب اينجاست كه از ديگران حالم به هم نمي خورد ، به وجود يا عدم وجود آنها كاري ندارم ، خيلي هاشان را دوست دارم . و خيلي هاي ديگر، چيز مهمي نيست. بايد همه را دوست داشت ، به نظرم اين طوري راحت تر است ، برچسب زدن فايده اي ندارد، آنها آنطور بايد رفتار كنند كه دارند رفتار مي كنند، نصيحت به جايي نمي رد همان طور كه درمورد من هيچ وقت به جايي نرسيد، من كي شد توجه كنم ، به نظرم هيچ وقت ، فقط يك بله يا هر لغتي در ظاهر ، درباطن آدمها همان هستند كه بايد باشند ، چيزي دستشان نيست ، بايد يك عمر زندگي كنند تا يك سبدي چيزي ، براي خودشان بردارند، معروفيتي بهم بزنند، دوستي بهم بزنند، و از اين جور چيزها، اگر ديگران نباشند واقعيتا من هيچ هستم ، گرچه براين واقف هستم كه با وجود ديگران نيست درمورد من چيزي عوض نمي شود و من هيچم ، اما اگر ديگراني نباشند همه هيچ اند، با وجود ديگران معنا مي يابند. اگر معنايي دركار باشد.
فكر مي كنم كه هيچ كس نمي خواند راحت تر مي نويسم.

Thursday, March 31, 2011

واقعا بلاگ نوشتن يك كاري است بس جالب ، چون در هر حالتي امكان پذيره .
شاد يا غمگين و هر اوضاعي ادم داشته باشه مي تونه بنويسه و اين نوشتن بهش كمك مي كنه .
اما خودمانيم آدم امشب اينجا بگويم هر چه داد زدم هيچ كس نفهميد هر كسي هم كه فهميد به روي خودش نياورد. ما رو زير سبيلي رد كرد، تا دلتان بخواهد دردهاي دم دستي و به قول عده اي پست هست. درد ديگري نيست . من نه درد فلسفه دارم ،‌نه علم ، نه درد بودن و هويت از اين دردهاي باكلاس يك زماني شايد داشتم . اما من رو چه به اين حرفها، كلاهت رو كه غقاضي بكني مي بيني كه دردهاي من كاملا معمولي است اما درماني هم نيست.
اينم ديالوگ به تقليد از يكي از ديالوگ هاي معروف فيلم ....كه اسمش يادم نيست:
به سلامتي رفيق كه بالاخره يك روزي نيست
به سلامتي دلستر، كه جاي مشروب واسم گرفته
به سلامتي تنهايي ، كه يك حقيقت انكار ناپذيره
به سلامتي خيابون ها ،‌چون اگر رفيق هم نباشه خيابون هست مي شه توش قدم زد
به سلامتي بستني كه تنهايي هم مي شه خوردش
به سلامتي اشيا، كه خود آدم جا به جاشون مي كنه
به سلامتي گذشته ،كه رفته و برنمي گرده
...
سال گذشته چيزهاي خوبي هم داشت، دوستان خوبي پيدا كردم كتابهاي خوبي خواندم. پيش روانشناس رفتم كه خيلي بهم كمك كرد كه بفهمم اوضاع از چه قراره ، كافه نادري رفتم، با بچه هاي چوك يك سري گردش رفتم ، ليلي مسلمي و مهرداد بزرگ رو خيلي دوست داشتم ببينم كه واقعا ديدن اين دونفر جزو موارد فرآموش نشدني سال گذشته است. با وبلاگ عباس معروفي اشنا شدم و وقتي مي ديدم چقدر قشنگ نظرات رو جواب مي ده فهميدم چقدر ماهه اين نويسنده ، در فيس بوك با رضا قاسمي و كامنت هاش اشنا شدم و باز ديدم اين نويسنده هم خيلي ماهه .
اي ابرهاي خسته چيزي براي نگراني وجود ندارد مي توانيد نباريد.

Monday, March 21, 2011

سال گذشته
مي گويند سال نكو ا زبهارش پيداست ، من يكي اصلا اعتقادي به اين مسئله ندارم ، سال جديد بيشتر روندي از سال گذشته ، و با چهار فصل سال گذشته تخمين بهتري مي شود زد تا يك فصل بهار پيش روي ، نگاه كردن به سال گذشته براي خودم جالب و به نظرو و اجب مي رسد شايد يكي هم پيدا شد از اين خط خطي هاي من يك استفاده كوچكي برد اگر كسي هم پيدا نشود مهم نيست انسانها آزادند قسمتي از انترنت را به وبلاگ شخصي شان اختصاص دهند و من هم دقيقا هم كار را كرده ام.
سال گذشته اولين سالي از زندگي من بود كه من برنامه ريزي كردم ، يعني اول سال گفتم اخر سال بايد به چه چيزهايي برسم و تقريبا همه انتخابهاي خودم بود، و كمتر تحت تاثير برنامه ريزي ديگران بودم. البته پر واضح است كه معيارهاي اجتماعي تاثير پررنگي براهداف سالانه من گذاشت مثلا فلان قدر پول در بياورم يا مثلا براي تحصيل خارج از ايران اقدام كنم و اين خود از جهاتي خوب است و از جهاتي بد، ازادي را از آدم مي گيرد.
الان كه به اهداف سالانه درروي نوت پد مبايلم نگاه مي كنم هفت هدف نوشته بودم نگاه مي اندازم هدف اول يك پنجم محقق شده است. هدف دوم يك دوم محقق شده است، هدف سوم شكست خوردم ، هدف چهارم حذف شد هدف پنجم شكست خوردم هدف ششم هم شكست خوردم هدف هفتم هم چهار پنجم محقق شده است. يك نگاه سر انگشتي كلي نشان دهنده شكست يك ساله من است. چيزي كه دوراز ذهن نيست ، من سالهاي قبل زندگيم كه ديگران و اجتماع برايم هدفي مشخص مي كردند شكست مي خوردم و كار خاصي در زندگيم انجام نداده ام. بايد كمي بيانديشم يا اهداف را عوض كنم يا شيوه را تا سال جديد تغييراتي مثبت ايجاد شود هرچند كوچك.
اما خوب در طول يك سال ادم اصولا كارهايي هم مي كند كه نه از قبل پيش بيني كرده و نه فكرش را مي كرده ، بعضي پيش پا افتاده برخي مهم ، يكي از اتفاق هاي خوب زندگيم آشنايي با بچه هاي انجمن چوك بوده و هست ، درست است كه وقتم كم است فاصله ام زياد است و درعين حال سوادم هم قابل توجه نيست اما ساعتهايي را با دوستاني گذراندم كه تك تك شان دوست داشتني هستند و جزو اتفاق هاي خوب سال گذشته ثبت مي كنم.
در سال گذشته من كمي هم به روان خود رسيدگي كردم وآن نيز راهنمايي يكي از دوستانم بود، و من براي مشاوره پيش روانشناس رفتم كه از روانشناسم تشكر مي كنم البته اينكه باعث بهبود من شده است يا نه ، هنوز نمي توانم قضاوت كنم اما از اين مسئله خوشحالم كه شناخت بيشتري نسبت به خودم پيدا كردم حتي اگر اين شناخت باعث رنج بيشتر من گردد گله اي ندارم. درراستاي فرامين روانشناس نيز من دست به فعاليتهاي زدم جزو فعاليتهاي جالب بود. روانشناس از من خواست كه رابطه جنسي را تجربه كنم. خوب براي من اين امكان به وجود نيامد چون اولا نمي توانم همين طوري الكي با يكي هم خوابي كنم و درضمن حتي اگر اين را هم فرض بگيريم باز هم پيش نيامد ، روانشناس از من خواست كه دوست داشته باشم دوست دختر، كه مشكل نوازش و مسئله نياز عاطفي حل شود ، خوب من درراستاي اين مورد خيلي فعال بودم . به سه نفر به صورت حضوري پيشنهاد دوستي دادم كه قبول نكردند به صورت اينترنتي و البته غير انلاين ، تعداد زيادي ، فكر مي كنم بيش از سيصد يا چهارصد عدد پيشنهاد دادم كه خوب همه با شكست مواجه شد ، چه حضوري و چه غيرحضوري ها .  
اما روانشناس به من كمك كرد كه بيشتر مورد روح خودم باشم همين طور كه از قديم مراقب بوده ام كه به جسم و روح ديگران آسيبي نزنم سعي كنم اجازه ندهم كه كسي هم به روحم يا جسمم آسيب بزند. نگاه ديگران برايم تقريبا رنگ باخت و من درعين بي تفاوتي به آرامش خوبي رسيدم ، درست است كه لذت خاصي هم از دنيا نمي بردم و نمي برم اما خوب از نظر ذهني هم ذهنم آرامتر شد.
مسئله اي اتفاق افتاد امسال كه من متوجه شدم گاهي آگاهي باعث اندوه ما مي شود ، ان زمان كه نمي دانيم انگار وجود ندارد؟
كاري ديگري كه فكرش را نمي كردم انجام بدهم اين بود كه با دوستم سعيد عزيز شركت خودمان را تاسيس كرديم و هنوز هم شركت در ادامه فعاليت خود مي باشد.
دوستان وبلاگي خوبي پيدا كردم و خيلي دوستشان دارم .
جالب ترين اتفاق سال من پيدا كردن گوشي مبايل گرون قيمتي بود در شهرتهران(خودم ساكن قم هستم) كه به صاحبش برگرداندم .
امسال بيشتر از هر سالي فيلم سانسور نشده و مهم ديدم. دو تا سريال خارجي نصفه ديدم بقيش مونده
مهمترين اتفاق امسال اين بود كه زندگي مفهوم خود راي براي من از دست داست و رنگ باخت و من هنوز زنده ام!
پ ن: دوستان اگر هدف پيشنهادي جذاب براي امسال دارين بگين كه بررسي كنم.
اميدوارم سال آنگونه باشد كه مي پسنديد.

Sunday, March 20, 2011

صادق هدايت از ديدگاه من
صادق هدايت بدون ترديد بزرگترن نويسنده ادبيات داستاني ايران است. شايد عده اي سبك اثارش يا نوع نگرشش را نپسندند كه اين بديهي است و احترام به نظرآن عده هم كار واجبي است. اما بحث گستره تر از اين حرفهاست. تاثير هدايت تقريبا درتمام اثار بزرگان بعد از او ديده مي شود،همچنين ادبيات داستاني ايران، دردنياي خارج از ايران بيشتر از هر كسي با نام هدايت شناخته شده است.
اما غير از اثارش زندگي شخصي و حتي خودكشي اونيز بسيار مورد بحث قرار گرفته است. و من گاها ديده ام حرفهاي ناسوابي دراين زمينه زده شده است. گفتم نظرم را بگويم شايد اين جنبه از ماجرا را بشود بيشتر روشن كرد.
هدايت درك بسيار بالايي از زندگي داشته است. نگرش و نگاه فلسفيش از يك سو ، و نوع طبقه خانواده او از سويي ديگر و سفرش براي تحصيل به اروپا ،همه و همه باعث شده است كه صادق هدايت يك از معدود انسانهاي دوران خود باشد كه سلسله مراتب نيازها راطي كرده است. هدايت خودكشي را به اختيار انتخاب مي كند، نه به خاطر اينكه راه ديگري نبوده است. او ديگري از زندگي لذتي نمي برده و تمام انچه دردنيا بايدانجام مي داده انجام داده است.
عده اي علت خودكشي او را شكست در عشق بيان كرده اند، كه البته به نظرم اشتباه اشت. هدايت عشق اساتيري يا همان نگاه ساديست مازوخيسي ادبيات سنتي به عشق را خوب مي شناخته است همان طور كه درداستان س گ ل ل بيان ميكند. اون درك واضحي از مفهوم عشق و بقيه مفاهيم اساسي وجود داشته و همين باعث شده كه ديگر احساس كند كه اين مفاهيم براي زنده ماندن كافي نيستند. خودكشي هدايت ناشي از فهم و درك بالاي او بوده است نه ترس از دنيا ، يا ضعف ، وقتي حرف از خودكشي مي شود عده اي فكر مي كنند كه ادمهاي ضعيف دست به اين عمل مي زنند البته كه اين گونه نيست. خودكشي هدايت ناشي از شناخت و البته جسارت شناخت بوده است. شايد خيلي ها جرات به اجرا دراوردن نظرات و نگرش هايي كه به آن اعتقاد راسخ دارند را نداشته باشند اما هدايت اين جرائت و جسارت را همراه باآگاهي داشته است.
هدايت يك آدم معمولي نبوده است. كه مثلا پولدار شدن او را به وجد آوردن يا پست و مقام و از اين دست موردها ، حتي معروف شدن هم براي هدايت مهم نبوده است. هدايت به خاطر شرايط خانوادگيش ، خيلي زود به بلوغ فكري مي رسد وحتي خيلي زود دنيا را مي شناسد و خيلي زودتر از زمان دومين خودكشين ، يعني همان زمان خودكشي اول، هدايت به يك انسان كامل تبديل مي شود يك انساني كه از نظر روانشناسي خود شكوفا شده است. كسي كه تمامي مراحل رشد را در اين دنيا طي كرده است و ديگر ماندن يا نماندن او دراين دينا مرحله جديدي به او اضافه نمي كند. رسيدن به نوعي بي تفاوتي ، درك اين مسئله براي ما ، تقريبا سخت است چون اكثر ادمهاي اين زمانه ادمهاي طبقه متوسط هستند و ادمهاي طبقه متوسط زمان زيادي نياز دارند تا به خودشكوفايي برسند شايد زماني بيشتر از يك عمر، اما هدايت هم به خاطرشرايط خانواده اش، هم به خاطر شخصيت و نبوغ خاصش ،زود رسيد.


Wednesday, February 23, 2011

نمي دانم
واقعا نمي دانم وقتي خدايي نيست چگونه بايد رفتار كرد، مخصوصا زماني كه حق آدم را مي خورند يا ظلم مي كنند؟ اگر قانون هم از ادم حمايت نكند و آدمي زاد توانايي طلافي و انتقام داشته باشد چه بايد بكند؟
اگر ادم از حقش استفاده نكند اين گونه به نظر نمي رسد كه بي عرضه است؟ اگر ببخشيد چه مي شود؟
نمي دانم.
پ ن : مسئله كاملا شخصي است ، خواهشا سياسي برداشت نكني ، منظورم ظلم يك نفر به خودم بود و بس

Friday, February 18, 2011

هوا
چندي بي خبر بودم از اينكه اينجا چه مي گذرد كه حدود يك هفته پيش دوستان اطلاع دادند كه فيلتر شده، من يكي را نه ذره اي ناراحتي پيش آمد و نه ذره اي هوا برم داشت كه اي بابا اين چه وضعي است . خير
اولا آدرس اينجا را تعداد معدودي از دوستانم دارند پس احتمال اينكه در فيلتر شدن خطايي صورت گرفته باشه زياد است .
ماهيتا خود بنده فيلتر كرده ام و مسئله اي ديگري هم كه مد نظر است اين است كه وبلاگ از يك دومين خارجي است و در هنگام به روز شدن ، تبليغي صورت نمي گيرد. يعني مثل بلاگفا نيست كه مثلا يك غريبه يك هوبيايد و وبلاگ ادم را بخواند.
جالب تر اين است كه دوستان عزيز هم به درخواست بنده وبلاگ را لينك نكرده اند خوب يعني كاملا محدود محدود
اما محتوا
محتواي آن چه من مي نويسم پيزوري تر از آن است كه بخواهد كسي درمورد آن گفتگو كند چه برسه به فيلتر.
به نظرم حداكثر دو دليل براي فيلتر شدن وجود دارد ،اول اينكه به اشتباه فيلترشده ام دومي هم به دليل افرادي كه به اينجا مي آمدند و سر مي زدند، چون برعكس آنچه من مي نويسم و آنچه من هستم ، دوستاني دارم كه فوق العاده قابل احترام و باسواد و قابل فيلتر شدن هستند. آنها كمال دوستي را به جا مي آورند و به وبلاگ اينجانب سر مي زنند مگر نه اينجا خبري نيست.
چيزي مرا نه به وجد مي آورد نه ناراحت مي كند. حوصله نوشتن داستان نيز كم شده و بعد از آزمون جي ار اي ،فقط يك چيز مي چسبد، خواندن يك كتاب غير درسي حالا موضوع آن هر چه مي خواهد باشد.
كتاب تحليل رفتار متقابل را خواهم خواند به زودي.

Friday, February 4, 2011

مسئله اين است بودن يا نبودن
مسئله اين است دانستن يا ندانستن
اول كه مي خواستم بنويسم قصدم اين بود كه مسئله دانستن و نداستن را ، از دريچه يك تجربه بيان كنم ، ياد جمله معروف شكسپير افتادم ، تقليدي كردم و جمله شكسپير را دوم گذاشتم به عنوان اينكه تيتر من ، دانستن يا ندانستن است ، ديدم انصاف نيست ، سريع جه به جايش كردم و اول نوشتم. من از شكسپير چيز زيادي نخواده ام گرچه دوست دارم بخوانم و اين قول را بخودم مي دهم كه حداقل يك نمايش نامه اش را تا پايان همين امسال بخوانم ، اما خوب روي همين جمله اي فكر ها كرده ام و صد البته اين بهره من بوده است از يكي از گفته هاي او،  چه بسيارند افرادي كه به فراخور مطالعه ، درك و زماني كه دارند از آثار هنري او بهره هاي فرآوان برده اند نه مي دانم تولدش كي است و نه روز بزرگ داشتش ، اما اين را خوب مي دانم اگر هرگز نبود ذهن من الان حداقل يك مفهوم اساسي را كم داشت.
بي شك او يكي از مفاهر هنري تمام اعصار بشري است . ياد شاد باد ، و درودم را تقديمش مي كنم.

اما مسئله اي امروز ذهنم را بدجوري به خودش مشغول كرد، يعني شايد امروز هم نباشد چند دقيقه اي قبل از انكه شروع كنم به نوشتن اين پست، من متوچه چند موردي شدم درمورد خودم ، كه اينها از قبل با من بوده اند اما من نمي دانستم كه هستند، بعد از دانستن ، رفتار من ، حتي بيشتر افكار من بسيار تحت شعاع اين مسئله دانستن قرار گرفت ، بعد ذهن كوچكم را چرخواندم و كمي به اين طرف و آن طرف بردم ، بلكه شايد بشود يك حرف نيمه حسابي ازش درآورد، دانستن يك مفهوم (چه مفهوم درست باشد چه نادرست ) تاثير به سزايي بر روي انسان دارد، جالت تر شايد اين جا باشد كه ما در لحظه به صورت نا خودآگاه فكر مي كنيم كه همه آنچه مي دانيم درست است . اگر اين مطلب را به مسئله نسبي بودن حقيقت در هم آميزيم ، كار كمي سخت مي شود، قضاوت كردن سخت مي شود و از آن سخت تر محاكمه كردن افراد .

دو نفري كه كاملا از نظر سياسي مخالف مي انديشند براساس دانستن يك سري چيزهايي يا ندانستن يك سري چيزهايي ، خطايي مرتكب نشده اند،مسئله همان پذيرش دانستن يا ندانستن هاست ، به تغبيري شايد منصفانه تر ، دانستن هاي متفاوت
اين جا بود كه به اين نتيجه رسيدم كه خيلي جاها بودن يا نبودن مي تواند مسئله نباشد يا حتي چگونه بودن يا نبودن، مسئله مي تواند دانستن يا ندانستن باشد، و باز ديدم كه روي دست خوردم ، دانستن ، چگونه دانستن ، ندانستن ، چگونه بودن يا نبودن ، همه و همه درآن تك جمله جمع شده است چه بسيار مفاهيمي درآن نهفته است :

بودن يا نبودن مسئله اين است

پ ن 1: آنچه نوشتم ، بيشتر نوعي مداقه دست و پا شكسته بود از نوعي تنش دروني ، احتمال دارد بسط و گشترش آن دوجارخطاي استدلالي شده باشم. حتي اگر خطايي هم در ميان نبوده باشد ، هرگز براي آن ننوشتم كه ملعبه دست عده اي شود كه به ادعاي دانستن يا ندانستن يا متفاوت دانستن ، ديگران را بيازارند ، اين را گفتم كه اگر روزي روزگاري ،‌ بچه بعد يا قبل از مرگ ، ناخواسته به شهرتي رسيدم ، نوشته هاي ناچيزم مورد سو استفاده قرار نگيرد.
اين مهمترين دليلي بوده است كه مي خواستم راحت بنويسم ،نقد كنم ، خودم را ، دوستانم را ، همه و همه را ، اما مورد سواستفاده قرار نگيرد، لذا ، آدرس وبلاگ را به مهربان دوستانم دادم . چون خيلي ها منتظرند يك چيزي از دهن ادم ناچيزي مثل من در بيايد كه يك استدلال نيمه پخته اي هم درش باشد آنگاه در بوق كرنا بكنندو به نفع خودشان استفاده كنند.

باز هم مجبورم شدم مثل خرچنگ پوست بيندازم قبلا دير به دير اين اتفاق مي افتاد ، جديدا شيش ماه به شيش ماه ، سه ماه به سه ماه ، شما مي دانيد خرچشنگ ها معمولا قبل از مرگ چند بار پوست مي اندازند؟

Wednesday, February 2, 2011

سطل رنج
بعضي چيزها را اصلا نمي شود گفت ،‌به هيچ كس ،  به هيچ كس هيچ كس ، از روانشناس آدم گرفته ، تا خانواده و  نزديك ترين دوستان آدم ، نه نه نه نه نه ...اشتباه نكنيد ، اشتباهي در كار نيست ، مشكل نه از روانشاس است نه از خانواده ودوستان ...
چرايش را نمي دانم اما نمي شود گفت ، انگار اين حرفها ساخته شده اند كه در ذهن آدم وول وول بخورند و تك تك nerve هاي آدم
آنها راحس كند، گاهي احساس مي كني حتي مي ترسي اين حرفها را به خودت بزني، شايد خيلي احمقانه به نظر برسد اما اين حرفها وقتي در كله ات است مي ترسي جلوي آينه با يستي ، تا مبادا ناخواسته اين حرفها را به خودت بزني ، خيلي مراعات مي كني اما
فايده اي ندارد، همه چيز برايت آينه مي شود، دوست داري يك سنگ برداري و همه چيز را به او بگويي اما سنگ هم ديگر سنگ نيست آينه است، به آينه كه نمي شود حرفي را گفت ، آينه حرف را پخش مي كند، اين حرفها را حتي به خودت هم نمي تواني بگويي
اين حرفها را حتي استفراغ هم نمي شود كرد، با اين حرفها بايد زندگي كرد، اينها مهمترين قسمت زندگيت مي شوند و خواسته و ناخواسته بايد اين حرفها را در جورابت قايم كني ، شايد هم زير پوستت ، خصوصيت خاصي ندارند ، يا يك شبه هجوم مي آورند يا مثل دانه هاي گندم كرم خورده تك تك از بالا بر سرت مي ريزند، تنها شق القمري كه مي تواني بكني اين است كه بگويي اينها وجود دارند، اين را همه مي دانند ، به خودت درد سر مي دي و در وبلاگ مي نويسي كه اينها وجود دارند، عجب ، پس وجود دارند

سطلي گذاشته بودند و دورش گل و بلبل و اين جور چيزها كشيده بودند، ساده بودم خيلي بيشتر از توانم برداشتم نگو كه اين ظرف ،ظرف تقسيم رنج است حالا مانده ام با اين همه رنج چه كنم. به كسي كه نمي شود داد، دارم به اين نتيجه مي رسم كه رنج ها را بردارم ، پشت كولم بيندازم و بروم .

Friday, January 21, 2011

روز مجردها

يك دوست عزيز چند روز پيش يك اس ام اس زد با اين متن :
چند سالته؟
بنده اولش كمي متعجب شدم اما چون اشنايي باش داشتم نوشتم والا نمي دونم ولي متولد 60 هستم.
اس ام اس اول مقدمه بود اس ام اس دوم اومد .
تو اين مدت چه كردي؟
هيچ
اون سئوال اولي بيشتر حالت مقدمه داشت و دوست من پرسيد كه يواش يواش بره سراغ اصل مطلب كه من دوچار شوك نشم، شما جدي نگيريد اما اگر دوست داشتيد به دومي پاسخ دهيد.
پ ن : قصد دارم يك روز خاصي را مشخص كنم تا سالانه انسانهاي مجرد بتوانند جشن بگيرند، چون مجرد بودن يا متاهل بودن نمي تواند معياري براي بهتر بودن باشد و از آنجايي كه متاهل ها سالگرد ازدواج دارند ، ولنتاين و اسفندگان و خلاصه از اين جور موارد، و حقوق مجردها بسيار بسيار دركشور ما پايمان مي شود حتي گاهي در مصاحبه هاي شغلي ،و نگاه جالبي هنوز هم درصد از جامعه به مجردها ندارند، واقعا براين امرپافشاري دارم و مي خواهم اين فرهنگ نابخردانه را جا به جا كنم. درست مثل كلمه ترشيده ، كه خوب دراين زمينه وبلاگ مشهوري وجود دارد و كار فرهنگي خوبي انجام شده است.يك روزي باشد درهمين بهمن ماه ، چون اسم خودم هم بهمن است بعدا تابلو بشه كه خلاصه من بودم اين شيطنت رو راه انداختم.از اين اعداد خاص هم نباشه فكر مي كنم به عدد چهار خيلي ظلم شده، نظرتون راجع به چهار بهمن ماه به عنوان روزمجردها چطوره؟
چگونه جش بگيريم؟
روز مجردهاهم براي خودش قانون دارد، مجردها دراين روزبيرون مي رن و براي خودشون كادو مي خرن و خلاصه خودشون رو تحويل ميگيرن حسابي، مجردها دور هم جمع مي شن و كلا ازدواج و عشق و اين جور موارد جوك مي سازند، جوكها نبايد مباحث مرد ستيزانه يا زن ستيزانه باشد، كلا بايد خود مسئله ازدواج مورد مسخره قرار بگيرد آن هم براي خنده و شادي
هدف كلي از تعيين روز مجردها اين مسئله نگاه كلي جامعه به اين قشربسيار فهيم هست و جا انداختن اين مطلب كه درست است كه خيلي از انسانها با ازدواج يا هر نوع رابطه اي خوشبخت و موفق مي شوند خيلي هاي ديگر نيز نياز به اين روابط ندارند و انسانهاي خوبي براي جامعه هستند. در پست بعد سعي ميكنم مطرح ترين افرادي را كه هرگز در زندگي شان ازدواج نكرده اند را معرفي كنم. فعلا براي شروع آلفرد نوبل.
موضوع اين روز نه نفي پديده مجرد بودن است نه تاييد آن ،نه نفي ازدواج است نه تعيين آن ، اين مسائل كاملا شخصي است و به خود فرد برمي گردد اما همانطور كه در روز عشاق كارهاي خاصي انجام مي شود ما نيز لازم مي دانيم دراين روز كارهاي خاصي انجام دهيم. مخصوصا فعاليت هاي فرهنگي.

Friday, January 14, 2011

برف مي بارد و من شادم...
وزير علوم : دانشگاه ها اسلامي نيست .
5 سال بعد تابلو اعلانات دانشگاه ها ..
استفاده از گلاه گيس مدل اسلامي مو، دراين دانشگاه الزامي مي باشد.
شيف صبح مخصوص خانمها و شيف بعد از ظهر مخصوص اقايون مي باشد.
با اقاياني كه زمان تعطيل شدن خانمها دربيرون دانشگاه منتظر باشند كميته انضباطي برخورد مي كند.
بعد از گرفتن گواهي عصمت ، مي توانيد درمركز ازدواج دانشگاه ثبت نام كنيد.
ادامه دارد....
پ ن :
ايده مربوط به كتابخانه سيار به اسم كتاب مسافر توسط فردي درايران پياده سازي شده است، البته ايده را از وبلاگ من گرفته بود اما خوب اسمي از وبلاگ نبره ، مهم نيست. حتما بازديد كنيد زحمت زيادي كشيدن .

Monday, January 10, 2011


سيگار
به كوه مي نگريست و
                           سيگار مي كشيد
دستش دردست او بود و
                           سيگار مي كشيد
مشروط شده بود و
                            سيگارمي كشيد
ليلي رفته بود و
                           سيگار مي كشيد
زير باران مي رفت و  
                            سيگارمي كشيد
كتاب مي خواند و
                           سيگار مي كشيد
سيگار له مي كرد و
                           سيگار مي كشيد
درگورمي خنديد و
                           سيگار مي كشيد
پ ن 1: ادعايي بر شعر بودن يا ادبي بودن اين مطلب نيست، اما اگر جايي قسمتي يا همه آن را خوانديد به احترام دوستي مان نام من فراموش نشود.
پ ن 2: اينجا براي من امن تر و درعين حال آرامتر است، كمي طول مي كشد تا من به تنظيمات اينجا عادت كنم ، اما خوب فكر مي كنم به اين جمله معتقدم كه : من بي نهايت دوست نمي خواهم ، من معدودي دوستاني مي خواهم كه بي نهايت دوستشان بدارم.
پ ن 3 : من هنوز هم معتقدم بايد به كامنت ها جواب بدم اما هنوز دستم نيومده چه طوري ، اگر امكانش نباشه كه زير كامنت جواب بدم بعد از چند تا كامنت خودم يك كامنت جواب مي گذارم به بزرگواري خودتان ببخشيد.
 شاكي نوشت : من برف مي خوام ، يالا

Friday, January 7, 2011

من و وبلاگ نويسي

من يكي با توجه به شرايطم ، هميشه از آن جور ادمهاي پيشرو نبودم، وبلاگ نويسي را از سال 84 آغاز كردم كه فكر مي كنم موج اول آن درايران پايان يافته بود، حتي درمورد استفاده ا زاينترنت و جديدترين مورد آن استفاده از فيس بوك نيز اوضاع به همين منوال است. نه از انهايي بودم كه جزو گروهاي اول و پيشرو بوده اند، نه از آنها كه از قافله عقب مانده اند(اگر قافه اي باشد) ،يك جايي اين وسط ها ، درست مثل آدمهاي معمولي ،وبلاگ براي افراد مختلف كاربردهاي مختلفي دارد، من اين وبلاگ را براي نوشتن احوالات شخصي ،آنهايي كه مي شود قسمت كرد راه آنداختم. البته وبلاگ ديگري را هم راه انداختم براي آيندگان، آنجا خاطرات خواهم نوشت چون شنيده ام در دنياي خارج از سرزمين ما، انسانهاي عادي هم خاطرات مي نويسند و حتي چاپ ميكنند كه تجربياتشان به درد انسانهاي بعداز خودشان بخورد. براي من يكي مشكلي نيست كه چه مي نويسم اما خوب حوصله درد سر ندارم آنجا چيزي به عنوان محدوديت و سانسور وجود ندارد و با توجه به فرهنگ ما ممكن است صحيح نباشد و باعث آزرده خاطرفردي شود، آنجا مي ماند براي من و براي انهايي كه بعد از من مي آيند.
اما اينجا                         
خواهشا آدرس اين وبلاگ را فقط خودتان داشته باشيد.
اين وبلاگ را اصلا لينك نكنيد مي خواهم تا حد امكان دوستان سابت ي داشته باشم.
من همه آنهايي كه اعلام كردند مي خوانند و دوست دارند لينك بمانند لينك مي كنم البته شايد يك دفعه اين كار را نكنم پس لطف كنيد و كمي صبور باشيد.
اينجا قرار است فقط عده اي بخوانند و آن عده هم توسط من دعوت مي شوند
راستي به نظرم آمد كه جمله زرتشت را كه در بالاي وبلاگ قبليم گذاشتم كمي عوض كنم

خوشبختي از آن كسي است كه دنبال خوشبختي خودش و ديگران باشد، يعني يك جستجو گرو كمك كننده به تمام معنا