Wednesday, February 23, 2011

نمي دانم
واقعا نمي دانم وقتي خدايي نيست چگونه بايد رفتار كرد، مخصوصا زماني كه حق آدم را مي خورند يا ظلم مي كنند؟ اگر قانون هم از ادم حمايت نكند و آدمي زاد توانايي طلافي و انتقام داشته باشد چه بايد بكند؟
اگر ادم از حقش استفاده نكند اين گونه به نظر نمي رسد كه بي عرضه است؟ اگر ببخشيد چه مي شود؟
نمي دانم.
پ ن : مسئله كاملا شخصي است ، خواهشا سياسي برداشت نكني ، منظورم ظلم يك نفر به خودم بود و بس

Friday, February 18, 2011

هوا
چندي بي خبر بودم از اينكه اينجا چه مي گذرد كه حدود يك هفته پيش دوستان اطلاع دادند كه فيلتر شده، من يكي را نه ذره اي ناراحتي پيش آمد و نه ذره اي هوا برم داشت كه اي بابا اين چه وضعي است . خير
اولا آدرس اينجا را تعداد معدودي از دوستانم دارند پس احتمال اينكه در فيلتر شدن خطايي صورت گرفته باشه زياد است .
ماهيتا خود بنده فيلتر كرده ام و مسئله اي ديگري هم كه مد نظر است اين است كه وبلاگ از يك دومين خارجي است و در هنگام به روز شدن ، تبليغي صورت نمي گيرد. يعني مثل بلاگفا نيست كه مثلا يك غريبه يك هوبيايد و وبلاگ ادم را بخواند.
جالب تر اين است كه دوستان عزيز هم به درخواست بنده وبلاگ را لينك نكرده اند خوب يعني كاملا محدود محدود
اما محتوا
محتواي آن چه من مي نويسم پيزوري تر از آن است كه بخواهد كسي درمورد آن گفتگو كند چه برسه به فيلتر.
به نظرم حداكثر دو دليل براي فيلتر شدن وجود دارد ،اول اينكه به اشتباه فيلترشده ام دومي هم به دليل افرادي كه به اينجا مي آمدند و سر مي زدند، چون برعكس آنچه من مي نويسم و آنچه من هستم ، دوستاني دارم كه فوق العاده قابل احترام و باسواد و قابل فيلتر شدن هستند. آنها كمال دوستي را به جا مي آورند و به وبلاگ اينجانب سر مي زنند مگر نه اينجا خبري نيست.
چيزي مرا نه به وجد مي آورد نه ناراحت مي كند. حوصله نوشتن داستان نيز كم شده و بعد از آزمون جي ار اي ،فقط يك چيز مي چسبد، خواندن يك كتاب غير درسي حالا موضوع آن هر چه مي خواهد باشد.
كتاب تحليل رفتار متقابل را خواهم خواند به زودي.

Friday, February 4, 2011

مسئله اين است بودن يا نبودن
مسئله اين است دانستن يا ندانستن
اول كه مي خواستم بنويسم قصدم اين بود كه مسئله دانستن و نداستن را ، از دريچه يك تجربه بيان كنم ، ياد جمله معروف شكسپير افتادم ، تقليدي كردم و جمله شكسپير را دوم گذاشتم به عنوان اينكه تيتر من ، دانستن يا ندانستن است ، ديدم انصاف نيست ، سريع جه به جايش كردم و اول نوشتم. من از شكسپير چيز زيادي نخواده ام گرچه دوست دارم بخوانم و اين قول را بخودم مي دهم كه حداقل يك نمايش نامه اش را تا پايان همين امسال بخوانم ، اما خوب روي همين جمله اي فكر ها كرده ام و صد البته اين بهره من بوده است از يكي از گفته هاي او،  چه بسيارند افرادي كه به فراخور مطالعه ، درك و زماني كه دارند از آثار هنري او بهره هاي فرآوان برده اند نه مي دانم تولدش كي است و نه روز بزرگ داشتش ، اما اين را خوب مي دانم اگر هرگز نبود ذهن من الان حداقل يك مفهوم اساسي را كم داشت.
بي شك او يكي از مفاهر هنري تمام اعصار بشري است . ياد شاد باد ، و درودم را تقديمش مي كنم.

اما مسئله اي امروز ذهنم را بدجوري به خودش مشغول كرد، يعني شايد امروز هم نباشد چند دقيقه اي قبل از انكه شروع كنم به نوشتن اين پست، من متوچه چند موردي شدم درمورد خودم ، كه اينها از قبل با من بوده اند اما من نمي دانستم كه هستند، بعد از دانستن ، رفتار من ، حتي بيشتر افكار من بسيار تحت شعاع اين مسئله دانستن قرار گرفت ، بعد ذهن كوچكم را چرخواندم و كمي به اين طرف و آن طرف بردم ، بلكه شايد بشود يك حرف نيمه حسابي ازش درآورد، دانستن يك مفهوم (چه مفهوم درست باشد چه نادرست ) تاثير به سزايي بر روي انسان دارد، جالت تر شايد اين جا باشد كه ما در لحظه به صورت نا خودآگاه فكر مي كنيم كه همه آنچه مي دانيم درست است . اگر اين مطلب را به مسئله نسبي بودن حقيقت در هم آميزيم ، كار كمي سخت مي شود، قضاوت كردن سخت مي شود و از آن سخت تر محاكمه كردن افراد .

دو نفري كه كاملا از نظر سياسي مخالف مي انديشند براساس دانستن يك سري چيزهايي يا ندانستن يك سري چيزهايي ، خطايي مرتكب نشده اند،مسئله همان پذيرش دانستن يا ندانستن هاست ، به تغبيري شايد منصفانه تر ، دانستن هاي متفاوت
اين جا بود كه به اين نتيجه رسيدم كه خيلي جاها بودن يا نبودن مي تواند مسئله نباشد يا حتي چگونه بودن يا نبودن، مسئله مي تواند دانستن يا ندانستن باشد، و باز ديدم كه روي دست خوردم ، دانستن ، چگونه دانستن ، ندانستن ، چگونه بودن يا نبودن ، همه و همه درآن تك جمله جمع شده است چه بسيار مفاهيمي درآن نهفته است :

بودن يا نبودن مسئله اين است

پ ن 1: آنچه نوشتم ، بيشتر نوعي مداقه دست و پا شكسته بود از نوعي تنش دروني ، احتمال دارد بسط و گشترش آن دوجارخطاي استدلالي شده باشم. حتي اگر خطايي هم در ميان نبوده باشد ، هرگز براي آن ننوشتم كه ملعبه دست عده اي شود كه به ادعاي دانستن يا ندانستن يا متفاوت دانستن ، ديگران را بيازارند ، اين را گفتم كه اگر روزي روزگاري ،‌ بچه بعد يا قبل از مرگ ، ناخواسته به شهرتي رسيدم ، نوشته هاي ناچيزم مورد سو استفاده قرار نگيرد.
اين مهمترين دليلي بوده است كه مي خواستم راحت بنويسم ،نقد كنم ، خودم را ، دوستانم را ، همه و همه را ، اما مورد سواستفاده قرار نگيرد، لذا ، آدرس وبلاگ را به مهربان دوستانم دادم . چون خيلي ها منتظرند يك چيزي از دهن ادم ناچيزي مثل من در بيايد كه يك استدلال نيمه پخته اي هم درش باشد آنگاه در بوق كرنا بكنندو به نفع خودشان استفاده كنند.

باز هم مجبورم شدم مثل خرچنگ پوست بيندازم قبلا دير به دير اين اتفاق مي افتاد ، جديدا شيش ماه به شيش ماه ، سه ماه به سه ماه ، شما مي دانيد خرچشنگ ها معمولا قبل از مرگ چند بار پوست مي اندازند؟

Wednesday, February 2, 2011

سطل رنج
بعضي چيزها را اصلا نمي شود گفت ،‌به هيچ كس ،  به هيچ كس هيچ كس ، از روانشناس آدم گرفته ، تا خانواده و  نزديك ترين دوستان آدم ، نه نه نه نه نه ...اشتباه نكنيد ، اشتباهي در كار نيست ، مشكل نه از روانشاس است نه از خانواده ودوستان ...
چرايش را نمي دانم اما نمي شود گفت ، انگار اين حرفها ساخته شده اند كه در ذهن آدم وول وول بخورند و تك تك nerve هاي آدم
آنها راحس كند، گاهي احساس مي كني حتي مي ترسي اين حرفها را به خودت بزني، شايد خيلي احمقانه به نظر برسد اما اين حرفها وقتي در كله ات است مي ترسي جلوي آينه با يستي ، تا مبادا ناخواسته اين حرفها را به خودت بزني ، خيلي مراعات مي كني اما
فايده اي ندارد، همه چيز برايت آينه مي شود، دوست داري يك سنگ برداري و همه چيز را به او بگويي اما سنگ هم ديگر سنگ نيست آينه است، به آينه كه نمي شود حرفي را گفت ، آينه حرف را پخش مي كند، اين حرفها را حتي به خودت هم نمي تواني بگويي
اين حرفها را حتي استفراغ هم نمي شود كرد، با اين حرفها بايد زندگي كرد، اينها مهمترين قسمت زندگيت مي شوند و خواسته و ناخواسته بايد اين حرفها را در جورابت قايم كني ، شايد هم زير پوستت ، خصوصيت خاصي ندارند ، يا يك شبه هجوم مي آورند يا مثل دانه هاي گندم كرم خورده تك تك از بالا بر سرت مي ريزند، تنها شق القمري كه مي تواني بكني اين است كه بگويي اينها وجود دارند، اين را همه مي دانند ، به خودت درد سر مي دي و در وبلاگ مي نويسي كه اينها وجود دارند، عجب ، پس وجود دارند

سطلي گذاشته بودند و دورش گل و بلبل و اين جور چيزها كشيده بودند، ساده بودم خيلي بيشتر از توانم برداشتم نگو كه اين ظرف ،ظرف تقسيم رنج است حالا مانده ام با اين همه رنج چه كنم. به كسي كه نمي شود داد، دارم به اين نتيجه مي رسم كه رنج ها را بردارم ، پشت كولم بيندازم و بروم .