Tuesday, October 11, 2011

شيراز،بوشهر...


كاملا تصادفي پيش آمد،يك گفتگوي ساده ، اما من، مشتاقانه استقبال كردم، خوب شما هم باشيد استقبال مي كنيد،وقتي قرار باشد دوست عزيزي را آدم ملاقات كند، مهم نيست چقدر فرسنگ راه بايد رفت، خوب توان ماليش باشد بقيه توان ها جور است.

زهرا گفت مي خواستم بت بگم كه بيايي، اما ديدم كار...
دنباله حرفش الان يادم نيست ،گفتم مي آيم، مي دانستم معركه خواهدبود، برنامه طوري بود كه اول بايد به شيراز مي رفتم ،رفتم و آنجا يكي از دوستانش از من استقبال كرد،چند ساعتي گشت و گذار،خيلي خوش گذشت، شيراز دوست داشتني بود دوست داشتني
شب قرار شد به بوشهر برويم ،فرداي آن روز صبح در بوشهر بوديم، بگذريم ازبعضي ناخوشي هاي من ، به دليل سفر و غذايي هايي كه به بدنم نمي ساخت،اما سفر فوق العاده اي بود، زهرا از مهربانترين وبهترين آدمهايي است كه در عمرم ديده يا شناخته ام.

تنها دليل رفتنم او بود، يك دوستي بدون عشق، اما يك دوستي واقعي كه مي شودهزاران فرسنگ را رفت و ادعا هم نكرد،حتي ادعاي عاشقي
قطعا او بسيار حق دوستي را بيشتر از من به جا آورده ، و بسيار خوشحالم كه دراين سفر زيبا ، غير از زهرا،شيراز و خليج فارس را هم ديدم، انگار كه ادمهاي خوب باعث مي شوند آدم چيزهاي خوب بيشتري را ببيند.
از دوستش فاني براي مهمان نوازي بي نظيرش متشكرم
دلم نمي خواست كنار دريا درد دل كنم ، وقتي خوشحال بوديم و يك لحظه ،من به چيزهايي انديشيدم كه نبايدمي انديشيدم، دلم نمي آمد كه غمي را وسط بگذارم تا با هم قسمت كنيم حداقل در آن سفركه او بقچه شادي را همواره باز مي كرد.
فقط يك چيزو مي دونم اينكه چي هستي رو شايد نشه توصيف كرد اما مي دونم اونقدر هستي كه آدم به خاطرت خيلي سفر كنه بي منت و با اشتياق