Friday, December 2, 2011

خسته
اين روزها خسته ام ، خبري را كه بايد زودتر مي خواندم دو روز پيش خواندم،دكتر مرديها هم رفت، اين مرد عجيب روي من تاثيرگذشت، و البته مهرداد بزرگ كه اثارش را به من معرفي كرد،امشب امده ام اينجا بنويسم دلم براي چه ادمهايي تنگ شده
اما حالا كه مي خوام بنويسم يك جورايي پشيمون شدم. وقتي به اين فكر مي كنم كه اينجا، بين اين ادمها ديگر همه چيز براي من
به پايان رسيده است،نمي دانم بايد غمگين باشم يا شاد، روز به روز چهار ديواري اطاقم دلپذير تر مي شود،نمي دانم اوضاع
خوب نيست يا من زودرنجم ،كه در دومي شكي نيست.
اين روزها ديگر حوصله خيلي چيزها نيست ،حوصله كارهاي سطحي و مينيمال را ندارم ، تك جملاتي كه ساده انگارانه بخواهند
يك تنه بار تراژدي اين دنيا را كمتر يا بيشتر كنند برايم به مثال گذشته جداب نيست.

رفتن من اگر اتفاق بيوفتن رفتن از كل است، انگار هنوز هم اختباري ندارم و احساس مي كنم بايد يك زماني اين زنجير را پاره كنم
ماها تا عيد فاصله است و من در تشويش رسيدن عيد افتادم. هيچ كسي هم نمي تواند كمكي كند مگر اينكه خودم دست به كار شوم.

نمي دانم شايد يك يادگاري بگذارم و بروم كار كردن بر روي درس هاي دانشگاه ييل را آغاز كردم يكي از چند انگيزه فعاليت من اين درسهاست.
بايد شمارش معكوس را آغاز كرد.