احساسات يك به اصطلاح آدم
از همه چيز يا خسته شدم بودم يا دلم براي اينجا تنگ شده بود، هرچه كردم نتونستم بخوابم به همين راحتي ،آمدم يك تاريخ نگار احساسي بنويسم و بروم. حرف هايي كه فكر مي كردم زماني درست و حسابي اند خيلي وقت است ته كشيده ، غمي از اين جهت نيست
چون واقعا حرف حسابي نداشته ام كه بزنم و توهمي بيش نبوده است.
هنوز خودخواهم ، نوشتنم اينجا نوعي خودخواهي است انگار مي خواهم رد پايي از خودم به جا بگذارم كه دور يا نزديك روزي بيايند و بخواند، خودخواهيم از قديم بوده چيز جديدي نيست.
از ميان سلسله نيازهاي مازلو، خوردن و خوابيدن تقريبا خوب پيش مي رود، قديم تر ها ، شوق به رابطه جنسي و لمس و اين داستانها بود اما چندي است يك حسي هست كه ديگر نيست. ديگر خوشم نمي يايد كسي را لمس كنم حتي خيلي ساده با كسي دست بدهم انگار دوست دارم بدنم را از ديگران محفوظ نگه دارم، اين حس دخترانه درمد چه مي كند خودم نمي دانم. يا لااقل مطمئن نيستم كه بدانم.
آنقدرادمها اذيت كردند كه با كليت بشريت مشكل پيدا كردم نگفتنش كارم را سخت مي كند مشكل دارم خيلي هم مشكل دارم. باز اين روزهاي كلبه درون جنگل مرا صدا مي زند اما من راه رسيدن به آنجا را گم كرده ام.
اينكه خيلي ادمهاي خوب وجود دارند يا شايد مشكل از من باشيد اصلا مهم نيست همه اينها را قبول دارم مهم اين است كه ديگري چيزي عوض نمي شود.
يك لحظه اي امشب انديشيدم و بعد چيزي مثل يك ارزو در من شكل گرفت ، ارزويي است كه شايد خيلي ها وقتي بشوند مو به تنشان سيخ بشوداما براي من شيرين بود،خيلي شيرين ،چون شايد بخواهم ارزويم رو برآورده كنم نگفتنش بهتره
حالا نمي دانم به اين حالت جديد، چه كنم ، شايد بتوان نداشتن تماس با دخترها را يه كاريش كرد،اما چه طوري با دوستام دست ندم كار سختي است، مطمئنم فكر مي كنند دوستشان ندارم ،اصلا اين طور نيست من قهرم با همه قهرم جز خودم.
به قول خسرو شكيبايي كه يك ديالوگ داشت در خانه سبز،قهريم ولي حرف كه مي زنيم؟ هان؟
هر وقت مي آيم اينجا ،سوت و كوري اينجا دلم را باز مي كنم شاد مي شوم ، به خودم مي خندم ، دنبال خودم مي كنم و نمي توانم خودم را بگيرم نفسم مي گيرد و مي ايستم ، براي خودم دست تكان مي دهم و علامت مي دهم حالا وايسو،اين كه ديگه جزو بازي نيست؟ اما باور نمي كند، نمي ايستد و دستم به خودم نمي رسد.
از همه چيز يا خسته شدم بودم يا دلم براي اينجا تنگ شده بود، هرچه كردم نتونستم بخوابم به همين راحتي ،آمدم يك تاريخ نگار احساسي بنويسم و بروم. حرف هايي كه فكر مي كردم زماني درست و حسابي اند خيلي وقت است ته كشيده ، غمي از اين جهت نيست
چون واقعا حرف حسابي نداشته ام كه بزنم و توهمي بيش نبوده است.
هنوز خودخواهم ، نوشتنم اينجا نوعي خودخواهي است انگار مي خواهم رد پايي از خودم به جا بگذارم كه دور يا نزديك روزي بيايند و بخواند، خودخواهيم از قديم بوده چيز جديدي نيست.
از ميان سلسله نيازهاي مازلو، خوردن و خوابيدن تقريبا خوب پيش مي رود، قديم تر ها ، شوق به رابطه جنسي و لمس و اين داستانها بود اما چندي است يك حسي هست كه ديگر نيست. ديگر خوشم نمي يايد كسي را لمس كنم حتي خيلي ساده با كسي دست بدهم انگار دوست دارم بدنم را از ديگران محفوظ نگه دارم، اين حس دخترانه درمد چه مي كند خودم نمي دانم. يا لااقل مطمئن نيستم كه بدانم.
آنقدرادمها اذيت كردند كه با كليت بشريت مشكل پيدا كردم نگفتنش كارم را سخت مي كند مشكل دارم خيلي هم مشكل دارم. باز اين روزهاي كلبه درون جنگل مرا صدا مي زند اما من راه رسيدن به آنجا را گم كرده ام.
اينكه خيلي ادمهاي خوب وجود دارند يا شايد مشكل از من باشيد اصلا مهم نيست همه اينها را قبول دارم مهم اين است كه ديگري چيزي عوض نمي شود.
يك لحظه اي امشب انديشيدم و بعد چيزي مثل يك ارزو در من شكل گرفت ، ارزويي است كه شايد خيلي ها وقتي بشوند مو به تنشان سيخ بشوداما براي من شيرين بود،خيلي شيرين ،چون شايد بخواهم ارزويم رو برآورده كنم نگفتنش بهتره
حالا نمي دانم به اين حالت جديد، چه كنم ، شايد بتوان نداشتن تماس با دخترها را يه كاريش كرد،اما چه طوري با دوستام دست ندم كار سختي است، مطمئنم فكر مي كنند دوستشان ندارم ،اصلا اين طور نيست من قهرم با همه قهرم جز خودم.
به قول خسرو شكيبايي كه يك ديالوگ داشت در خانه سبز،قهريم ولي حرف كه مي زنيم؟ هان؟
هر وقت مي آيم اينجا ،سوت و كوري اينجا دلم را باز مي كنم شاد مي شوم ، به خودم مي خندم ، دنبال خودم مي كنم و نمي توانم خودم را بگيرم نفسم مي گيرد و مي ايستم ، براي خودم دست تكان مي دهم و علامت مي دهم حالا وايسو،اين كه ديگه جزو بازي نيست؟ اما باور نمي كند، نمي ايستد و دستم به خودم نمي رسد.