Friday, February 4, 2011

مسئله اين است بودن يا نبودن
مسئله اين است دانستن يا ندانستن
اول كه مي خواستم بنويسم قصدم اين بود كه مسئله دانستن و نداستن را ، از دريچه يك تجربه بيان كنم ، ياد جمله معروف شكسپير افتادم ، تقليدي كردم و جمله شكسپير را دوم گذاشتم به عنوان اينكه تيتر من ، دانستن يا ندانستن است ، ديدم انصاف نيست ، سريع جه به جايش كردم و اول نوشتم. من از شكسپير چيز زيادي نخواده ام گرچه دوست دارم بخوانم و اين قول را بخودم مي دهم كه حداقل يك نمايش نامه اش را تا پايان همين امسال بخوانم ، اما خوب روي همين جمله اي فكر ها كرده ام و صد البته اين بهره من بوده است از يكي از گفته هاي او،  چه بسيارند افرادي كه به فراخور مطالعه ، درك و زماني كه دارند از آثار هنري او بهره هاي فرآوان برده اند نه مي دانم تولدش كي است و نه روز بزرگ داشتش ، اما اين را خوب مي دانم اگر هرگز نبود ذهن من الان حداقل يك مفهوم اساسي را كم داشت.
بي شك او يكي از مفاهر هنري تمام اعصار بشري است . ياد شاد باد ، و درودم را تقديمش مي كنم.

اما مسئله اي امروز ذهنم را بدجوري به خودش مشغول كرد، يعني شايد امروز هم نباشد چند دقيقه اي قبل از انكه شروع كنم به نوشتن اين پست، من متوچه چند موردي شدم درمورد خودم ، كه اينها از قبل با من بوده اند اما من نمي دانستم كه هستند، بعد از دانستن ، رفتار من ، حتي بيشتر افكار من بسيار تحت شعاع اين مسئله دانستن قرار گرفت ، بعد ذهن كوچكم را چرخواندم و كمي به اين طرف و آن طرف بردم ، بلكه شايد بشود يك حرف نيمه حسابي ازش درآورد، دانستن يك مفهوم (چه مفهوم درست باشد چه نادرست ) تاثير به سزايي بر روي انسان دارد، جالت تر شايد اين جا باشد كه ما در لحظه به صورت نا خودآگاه فكر مي كنيم كه همه آنچه مي دانيم درست است . اگر اين مطلب را به مسئله نسبي بودن حقيقت در هم آميزيم ، كار كمي سخت مي شود، قضاوت كردن سخت مي شود و از آن سخت تر محاكمه كردن افراد .

دو نفري كه كاملا از نظر سياسي مخالف مي انديشند براساس دانستن يك سري چيزهايي يا ندانستن يك سري چيزهايي ، خطايي مرتكب نشده اند،مسئله همان پذيرش دانستن يا ندانستن هاست ، به تغبيري شايد منصفانه تر ، دانستن هاي متفاوت
اين جا بود كه به اين نتيجه رسيدم كه خيلي جاها بودن يا نبودن مي تواند مسئله نباشد يا حتي چگونه بودن يا نبودن، مسئله مي تواند دانستن يا ندانستن باشد، و باز ديدم كه روي دست خوردم ، دانستن ، چگونه دانستن ، ندانستن ، چگونه بودن يا نبودن ، همه و همه درآن تك جمله جمع شده است چه بسيار مفاهيمي درآن نهفته است :

بودن يا نبودن مسئله اين است

پ ن 1: آنچه نوشتم ، بيشتر نوعي مداقه دست و پا شكسته بود از نوعي تنش دروني ، احتمال دارد بسط و گشترش آن دوجارخطاي استدلالي شده باشم. حتي اگر خطايي هم در ميان نبوده باشد ، هرگز براي آن ننوشتم كه ملعبه دست عده اي شود كه به ادعاي دانستن يا ندانستن يا متفاوت دانستن ، ديگران را بيازارند ، اين را گفتم كه اگر روزي روزگاري ،‌ بچه بعد يا قبل از مرگ ، ناخواسته به شهرتي رسيدم ، نوشته هاي ناچيزم مورد سو استفاده قرار نگيرد.
اين مهمترين دليلي بوده است كه مي خواستم راحت بنويسم ،نقد كنم ، خودم را ، دوستانم را ، همه و همه را ، اما مورد سواستفاده قرار نگيرد، لذا ، آدرس وبلاگ را به مهربان دوستانم دادم . چون خيلي ها منتظرند يك چيزي از دهن ادم ناچيزي مثل من در بيايد كه يك استدلال نيمه پخته اي هم درش باشد آنگاه در بوق كرنا بكنندو به نفع خودشان استفاده كنند.

باز هم مجبورم شدم مثل خرچنگ پوست بيندازم قبلا دير به دير اين اتفاق مي افتاد ، جديدا شيش ماه به شيش ماه ، سه ماه به سه ماه ، شما مي دانيد خرچشنگ ها معمولا قبل از مرگ چند بار پوست مي اندازند؟

2 comments:

paladin said...

سلام
متاسفانه وقتی نسبی فکر می کنی همه رو دوست داری وهیچ کس رو دوست نداری
در مورد همه ی احساساتت با شک و تردید نگاه می کنی و تمام رفتارت رو میتونی تایید و یا تخطئه کنی .

ليلي said...

به نظر من زياد تو عمق حرفهاي شكسپير نرو . هملت يه شرايط خاصي داشته اون جمله رو گفته مطمئنم تو تحت شرايط عقده اديپ نيستي كه بخواي بودن و نبودن و يا دانستن ندانستن رو مسئله اي بغرنج بدوني. راستي مي دونستي من به خاطر شكسپير شاخه ادبيات رو در زبان انتخاب كردم؟ بعد كه شكسپير خون شدم ديدم فقط واسه زمان خودش نمايش نامه نويس و شاعر بزرگي بوده خيلي نويسنده ها و نمايشنامه نويس ها هستن كه اندازه شكسپير پر كار نبودن ولي خيلي عميق تر بودن مثل پينتر/ سم شپرد/ ممت/ اونيل و ...